تبلیغات
دانشجویان پزشکی 87 کرمان
قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای

دانشجویان پزشکی 87 کرمان
 سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی
***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

          با خشونت هرگز...

                  
با خشونت هرگز...


[ دوشنبه 7 آذر 1390 ] [ 12:52 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

سلام!راستش این پست مال شهریور سال قبله ولی نمیدونم چرا متنش پاک شده!!!بهر حال باز یه سرشماری واسه بازماندگان زنده دل و شایدم!زنده!یاد پزشکی ورودی 87 شهر کرمانه!!!اوناییکه حالشو دارن و هنوزم خودشونو بچای این ورودی میدونن بیزحمت بیان حاضریشونو بزنن!!!ممنون!

ضمنا پس از مدتی فعالترینا و بیحالترینای این ورودی معرفی میشن!یه لطفم کنین هرکی اینو خوند به بقیه هم بگه بخونن!!!

راسی یادتون هس که؟این یه مشاعرس حرف آخر بیت قبل و اینا دیگه... بسم الله!!!شروعم با "الف"




طبقه بندی: ادبی، 
[ دوشنبه 16 خرداد 1390 ] [ 04:11 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]



 


خاطرات كودكی زیباترند
یادگاران كهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


 

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبی، 
[ سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 ] [ 08:46 قبل از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

سیر تکامل دختر خانوم ها:

سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کس میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

 

واما سیر تکاملی آقاپسرا:

اینو تو ادامه مطلب ببینید!!!


ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبی، 
[ یکشنبه 5 دی 1389 ] [ 09:14 قبل از ظهر ] [ صائب عبدلی ]
1-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست
2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید
3-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه
4-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید
5-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است
6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه
7-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید
8-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!
9-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میاد
10- فقط شما میتونید برید استادیوم
11- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید
12-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید
13- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید
14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید
15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید
16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره
17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید
18- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید
19- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید
20- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید
21- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟
22- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا...
23- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید
24- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید
25- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید
26- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید
27- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید
28- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید
29- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید
30- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه
31- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های BRTاین قضیه رو خرابش کرد)
32- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید
33- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید
34- لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتون رو نمیزنه
35- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون
36- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت 6 بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید
37- نیازی نیست سه چهارم عمرتون رو توی کلاسهای آشپزی ،خیاطی، گلدوزی، آموزش فال شیرموز و تقویت اعتماد به نفس در 3/0 ثانیه بگذرانید
38- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک LCD لنز چشم داشته باشید(رنگهای LCD معمولا بالای 16 میلیون میباشد)
39- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره
40- فقط شما میفهمید که یک 206 اسپرت خفن چقدر زیباست
41- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید
42- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند
43- فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید
44- با یک سرماخوردگی سه ماه در CCU بیمارستان بستری نخواهید شد
45- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید
46- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند )
47- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار ممتاز است که مخصوص شما آقایان میباشد
48- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید
49- بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟)
50- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده؟! (این یکی دیگه ته ویژگی بود)



طبقه بندی: اطلاعات عمومی، 
[ سه شنبه 9 آذر 1389 ] [ 09:51 قبل از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم  برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم  دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .


یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .

 




طبقه بندی: ادبی، 
[ سه شنبه 27 مهر 1389 ] [ 12:18 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

خدایا کفر نمیگویم!    پریشانم!    چه می خواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!!!اگر روزی زعرش خود به زیر آیی،لباس فقر پوشی،غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته،تهیدست وزبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی!نمی گویی؟؟؟

خداوندا!اگر در روز گرماخیز تابستان تنت برسایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری و قدری آنطرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو وآن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی!نمی گویی؟؟؟

خداوندا!اگر روزی بشر گردی،زحال بندگانت باخبر گردی، پشیمان می شوی از قصه ی خلقت ،از این بودن،از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی!

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.                                 دکتر علی شریعتی




طبقه بندی: ادبی، 
[ سه شنبه 6 مهر 1389 ] [ 09:09 قبل از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

میروم خسته و افسرده و زار

                        سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما

                        دل شوریده و دیوانه ی خویش 

میبرم تا که در آن نقطه ی دور

                        شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

                        زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا زتو دورش سازم

                                                                ز تو ای جلوه ی امید حال

میبرم زنده بگورش سازم

                       تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد

          میرقصد اشک

                         آه بگذار که بگریزم من

زتو ای چشمه ی جوشان گناه       

                                شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

                        دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

                         که لبم باز بر آن لب نرسید

             عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب،خونین دل        میروم از دل من دست بدار

                 ای امید عبث بی حاصل

                                         (دفتر شعراسیر،فروغ فرخزاد)




طبقه بندی: ادبی، 
[ یکشنبه 11 بهمن 1388 ] [ 09:37 قبل از ظهر ] [ صائب عبدلی ]
گوش کن

       یک نفر آنطرف پنجره بسته تو را می خواند

و نسیم لای این پرده آویخته تو را می کاود

تا تو را در یابد

      نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است

لب درگاه تو در یک قدمی می ماند

قلب این پنجره    

            از دست غم به تنگ آمده است

پرده را برداریم دل این پنجره

را باز کنیم

            تا که آن نور سپید به سلامی آرام

لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند

گوش کن

       یک نفر در تو تو را می خواند

 

وخدایت آرام در دل تنگ تو آهسته تو را می کاود




طبقه بندی: ادبی، 
[ سه شنبه 17 آذر 1388 ] [ 10:37 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

حالمان بد نیست غم کم می خوریم       کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب  می خواهم    سرابم  می دهند       عشق   می ورزم   عذابم   می دهند

خود نمی دانم  کجا  رفتم به خواب        از  چه  بیدارم   نکردی  آفتاب  ؟؟؟

خنجری  بر   قلب   بیمارم    زدند         بی  گناهی    بودم   و    دارم   زدند

دشنه ای نامرد  بر  پشتم  نشست         از  غم  و  نامردمی  پشتم  شکست

سنگ  را  بستند و سگ  آزاد شد          یک   شبه   بیداد   آمد   ، داد   شد

عشق آخر  تیشه  زد بر  ریشه ام         تیشه   زد   بر   ریشه    اندیشه ام

عشق اگراین است مرتد می شوم          خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است        کافرم  دیگر   مسلمانی   بس  است

در  میان  خلق    سردرگم    شدم         عاقبت       آلوده      مردم     شدم

بعد از این با بی کسی  خو می کنم          هر چه  در  دل داشتم  رو  می کنم

نیستم   از  مردم  خنجر   به  دست          بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ،  بت پرستی کار ماست          چشم  مستی تحفه ی بازار  ماست

درد  می بارد   چو  لب تر  می کنم           طالعم   شوم  است   باور  میکنم

من   که  با  دریا   تلاطم   کرده ام           راه  دریا را چرا  گم کرده ام  ؟؟؟

قفل  غم   بر   درب    سلولم  مزن          من  خودم خوشباورم ، گولم مزن

من  نمی گویم  که  خاموشم  مکن          من  نمی گویم  مرا غم خوار باش

من نمی گویم...دگر گفتن بس است          گفتن  اما  هیچ  نشنفتن  بس است

روزگارت باد شیرین  !    شاد باش          دست کم یک شب توهم فرهاد باش

آه    !   در  شهر  شما  یاری  نبود           قصه هایم  را  خریداری   نبود !!!

وای !   رسم   شهرتان   بیداد  بود           شهرتان   از   خون   ما  آباد  بود

از  در و دیوارتان   خون  می چکد           خون من، فرهاد، مجنون می چکد

خسته ام  از  قصه های    شومتان           خسته   از   همدردی   مسمومتان

این  همه  خنجر دل  کس خون نشد           این همه لیلی  ، کسی مجنون نشد

آسمان   خالی   شد   از    فریادتان           بی ستون   در  حسرت   فرهادتان

کوه کندن    گر    نباشد     پیشه ام            بویی   از   فرهاد   دارد  تیشه ام

عشق از من دور  و پایم  لنگ  بود            قیمتش  بسیار  و  دستم  تنگ بود

گر  نرفتم  هر  دو پایم  خسته   بود            تیشه  گر  افتاد   دستم  بسته  بود

هیچ کس  دست مرا وا کرد   ؟   نه            فکر  دست تنگ ما را کرد  ؟  نه

هیچ کس از حال ما پرسید    ؟   نه            هیچ کس  اندوه  ما را  دید  ؟  نه

هیچ کس  اشکی   برای ما  نریخت            هر که با ما بود از ما  میگریخت

چند روزیست حال و روزم  دیدنیست           حال  من از این و آن پرسیدنیست

گاه   بر  روی   زمین   زل  می زنم            گاه    بر    حافظ    تفائل    میزنم

حافظ    دیووانه    فالم    را   گرفت            یک  غزل آمد  که حالم را  گرفت

ما   ز   یاران   چشم  یاری  داشتیم            خود غلط بود  آنچه   می پنداشتیم

با تشکر از آقای حامد!!!




طبقه بندی: ادبی، 
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

۱- جیب هایم خالی و کیف پولم گرسنه است

۲ـ شاید غیبت همان مشروح اخبار باشد

۳ـ ذهنم کلمات را به بازی گرفته و رفتارم زندگی را

۴ـ در غروب خورشید به آقتاب لب بام نگاه میکنم

۵ـ برای تازه ماندن افکارم آنها را در فریزر نگهداری میکنم

۶ـ بازی عشق نیازی به بازیکن خارجی ندارد

۷ـ وقتی رفت لبخندش را در دلم جا گذاشت

۸ـ بلند پروازی های پرنده ، نتیجه اش قفس بود

۹ـ از ترس تمام شدن ، کتاب زندگی ام را آرام ورق می زنم

۱۰ـ کبوتر آزادی از ترس اسارت ، شبها هم آفتابی نمی شود

۱۱ـ شاید زندگی بازی منچ بدون تاس باشد

۱۲ ـ مشق نگاهش جوهر قلمم را تمام کرد

۱۳ـ وقتی جاده به تونل رسید با حجاب شد

۱۴ـ وقتی نگاهش با من دست داد ، من همه چیز را از دست دادم

۱۵ـ در تعجبم که شب با کارنامه سیاهش چقدر پر ستاره است

۱۶ـ خیلی چاق بود ولی با رژیم میانه خوبی نداشت

۱۷ـ شاید زیباترین منحنی جهان ، لبخند باشد

۱۸ـ آدم دورنگ ، قالی صد رنگ هم بشه ،آخرش زیر پاست

۱9ـ هیچ کس آنجایی نیست که باید باشد ، شما کجایید ؟

۲0ـ وقتی باران آمد من و افکارم با هم خیس شدیم .

21ـ آدم دلخور هیچ وقت دلباخته نمی شود .

22ـ بعضی از راننده ها فقط زبان بوق را باور دارند .

23ـ فتوکپی سر کم مویش را به بانک داد تا از وام خشکسالی استفاده کند .

24ـ چشم عسلی ها نگاهشان شیرین است.

25ـ شاید سکوت فریادی باشد که تارهای صوتی اش را از دست داده است.

26ـ اره دندان هایش را پس از بریدن درخت خلال کرد .




طبقه بندی: ادبی، 
[ یکشنبه 14 تیر 1388 ] [ 10:09 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]
فرض اول: فرض كنید آقای كروبی به عنوان رئیس جمهور انتخاب شوند.
پیش بینی می كنیم بخشی از دفتر خاطرات ایشان در سال چهارم ریاست جمهوری اشان اینگونه باشد:

- این ساسی مانكن هم عجب سریشی است، یه آهنگ تبلیغاتی برام خوند عجب توقعاتی پیدا كرد، چهار ساله مدام بوسیله ی نامه و تلفن ازم می خواد كاری كنم كه مجوز آلبوم اش رو بدن، نمی دونم چطوری به این بشر حالی كنم مملكت قانون داره، به هر آلبومی كه نمیشه مجوز پخش داد!

- با همه مخالفان و منتقدانم نامه نگاری كردم، هیچ كس نمونده كه بهش نامه بنویسم، خیلی حوصله ام سر رفته، ابطحی پیشنهاد داد دور دوم نامه نویسی رو شروع كنم و بعد از چهار سال از دوباره به شریعتمداری نامه بنویسم.

- یادش بخیر چهارسال پیش، شب رای شماری چقدر اذیت شدم، خدا خیر بده ابطحی رو كه مراقب بود خوابم نبره، وای كه چقدر روز شونزدهم خرداد توی مناظره انتخاباتی با احمدی نژاد بحث كردم، با این وجود خیلی بامعرفت بود و اولین نفر همین احمدی نژاد بود كه بعد اعلام نتایج و رئیس جمهور شدنم بهم تبریك گفت.

فرض دوم: فرض كنید آقای میرحسین موسوی رئیس جمهور شوند.

- دیگه كم كم داره همه ی ایران سبز میشه، اتوبوس های شركت واحد، تاكسی ها، هواپیماها، و به همت دانشمندان ایرانی همه ی میوه ها رو هم سبز كردیم، فقط می مونه آدمها، كه اونم به همت دانشمندان ایرانی محقق میشه، فقط كافیه یه اصلاح ژنتیكی انجام بشه!

- تا حالا چند سری تصمیم گرفتم استعفا بدم، آخه چقدر بحران؟ چقدر كارشكنی! تازه می فهمم چرا خاتمی تا دید من كاندیدا شدم سریع به نفع من كشید كنار!

فرض سوم: فرض كنید آقای احمدی نژاد از دوباره رئیس جمهور شوند.

- امروز یه پیشنهاد جدید دادم، قرار شد حالا كه بعد هشت سال نتونستیم نفت رو به سر سفره های مردم ببریم سفرهای مردم رو به سر چاه های نفت ببریم، چند تا سایه بون هم برای رفاه مردم اون ورا نصب كردیم!

- امروز هوگو ایران بود، با هم یك كوكوی سیب زمینی زدیم، خیلی چسبید، حیف كه بعد چهار سال بالاخره سیب زمینی ها تموم شدند، اما عجب بركتی داشتندها! در این چهارساله صبح، ظهر، شب سیب زمینی می خوردیم!

فرض چهارم: فرض كنید آقای محسن رضایی رئیس جمهور شوند.

- راستش شما توانستید فرض كنید اما من نتوانستم و به همین دلیل چیزی در این مورد ننوشتم، شما چیزی به ذهنتان رسید در قسمت نظرات بنویسید.

 




[ یکشنبه 10 خرداد 1388 ] [ 11:34 قبل از ظهر ] [ صائب عبدلی ]

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

*
دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

*
معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

*
همسر موقت: لامپ کم مصرف!

*
همسر دائم: همان چراغ خانه.

*
همسر مطلقه: لامپ سوخته!

*
همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
"
در مصرف برق صرفه جویی بکنید"؟!

#سوال کنکور ۸۸:
هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟
۱. یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
۲. دریافت مالیات بر همسر!
۳. چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده!
۴. آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟!





[ شنبه 26 اردیبهشت 1388 ] [ 03:16 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]
آخی یادش به خیر.چقدر اون شب به ماها خوش گذشت .واقعا جای همتون خالی بود ولی حیف که هنوز اینقدر با هم صمیمی نیستیم (اصلا ولش کن دوباره نمی خوام بحث وجدل راه بیفته...)

فکر کنم واسه تموم بچه هایی که اون شب بودن این خاطره هیچوقت فراموش نشه!!!

خاطره ی خیلی خوبی بود به بهانه ی شب تولد یه دوست خوب(اقای جمشیدی)

پیش خودم گفتم حتما خیلی ها دلشون می خواست اون شب رو با ما باشن اما به هر دلیلی نتونستن. یه چند تایی عکس از اون شب با بچه ها داشتم گفتم بذارم شما هم ببینین

اونا رو واستون میذارم تو ادامه ی مطلب... 

 



ادامه مطلب

[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 ] [ 04:04 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]
کاش میشد غزل چشم تو را معنا کرد / گم شده در نفس گرم تو را پیدا کرد

او نگاهش شبنمی بود که دریا را داشت   / کاش شبنم شد و جادر دل این دریا کرد

باز بگشایید ای همسایگان بند مرا           / هم ره باغ سحر سازید پیوند مرا

جاده ابری شد کسی چتری نخواهد بخشید  / غمگساری مهربان باشید لبخند مرا

 

      




[ سه شنبه 25 فروردین 1388 ] [ 12:53 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]
استاد زبان فرانسه در کلاس مشغول تدریس بود و درباره ی مذکر یا مؤنث بودن اسمها در زبان فرانسه توضیح میداد که دانشجوی کنجکاوی پرسید:"استاد رایانه دختر است یا پسر؟"
استاد دانشجویان را به دو گروه دختر و پسر تقسیم کرد و از دو گروه خواست با آوردن دلیل بگویند رایانه دختر است یا پسر؟
دختران:
رایانه پسر است.
دلایل:
1.وقتی به آن عادت کنیم فکر میکنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم.
2.با آنکه داده های زیادی دارند ، نادانند.
3.قرار است مشکلات را حل کنند اما در بسیاری مسائل معضل اصلی خودشان هستند.
4. همین که پایبند یکی از آنان شدید متوجه می شوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان میشد.

پسران:
رایانه دختر است.
دلایل:
1.جز خالق آنها هیچ کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.
2.کسی از زبان ارتباطی بین آنها سر در نمی آورد.
3.کوچکترین اشتباه را در حافظه ی بلند مدت خود ذخیره میکنند تا بعدها تلافی کنند.
4.همین که پایبند آنها شدید باید تمام پولتان را برای آنان صرف کنید.



[ شنبه 15 فروردین 1388 ] [ 08:09 بعد از ظهر ] [ صائب عبدلی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دکتر شریعتی
وضعیت آب و هوا
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
fgfgfgfg

بازی آنلاین

فال عشق

فال حافظ

فونت های زیباساز

قالب وبلاگ

ساخت کد صوتی آنلاین

نمایش رتبه سنج گوگل

ابزار تقویم جلالی

نمایش اوقات شرعی

ایجاد گالری عکس

ایجاد فرم تماس

Download