تبلیغات
دانشجویان پزشکی 87 کرمان
قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای

دانشجویان پزشکی 87 کرمان

به پسرم درس بدهید.او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است.

از اینکه قبول زحمت می فرمایید و واسه مطلبم نه واسه من نظر می ذارید بسیار ممنونم.نظر بذارین بر من منت گذاشته و الا من هیچ توقعی ندارم.در ضمن من خیلی کم در بخش نظرات مطلب خودم مطلبی می نویسم چون مطلبم برایند کارم است،سپاسگزار همه شما هستم.

 




[ چهارشنبه 11 شهریور 1388 ] [ 11:39 بعد از ظهر ] [ محمد عرفانی ]

تا این لحظه 237  ببخشید همین لحظه به بنده اشاره کردند شد  238  نفر،از هم وطنانمان دچار آنفولانزای خوکی شده وشناسایی شده اند. وزیر بهداشت اعلام کرد اگر طبق همین منوال پیش برود پیش بینی می شود این تعدادبه 245 هزار نفر برسد! بنابر این دقت کنید از این پس به هیچ وجه با مسواک پدرتان کفشتان را واکس نزنید! از حوله شخصی برادرتان جهت تمیز کردن بینی خود تا حد امکان استفاده نکنید. حتما جوراب خود را قبل مصرف بسوزانید تا باکتری های اضافی از بین بروند... و به محض دیدن مورد مشکوک وی را با ساتور به سه قسمت مساوی تقسیم کنید!(نه اینکه زودی مثل این بچه آمریکای های قرتی زنگ بزنین اعلام کنید!جون مادرتون آمارو از این بالا تر نبرید. همین راهی که گفتیم کفایت می کنه!) در ضمن از شوخی با هر گونه خوک،خوکچه و حتی تمثال آن ها بپرهیزید! توصیه هایمان را جدی بگیرید!




[ چهارشنبه 4 شهریور 1388 ] [ 02:20 بعد از ظهر ] [ محمد عرفانی ]

خدایا! تو خود مرا در پى خویش كشاندى و به راه هموار و استوارت راندى و به روزه دارى فرا خواندى و مرا گفتى كه از بام تا شام، خوراك و نوشاك را واگذارم و چشم و گوش و زبان خویش را پاس دارم. امروز نخستین روزى است كه از سحرگاهان به صف روزه داران پیوسته‏ام، لب از همه چیز فرو بسته‏ام و پیمانم را با تو نگسسته‏ام. پس بار الها! روزه‏ام را آن سان قرار ده كه بر روزه داران راستین مى‏پسندى و مرا آن گونه به ریسمان خویش بر ببند كه دوستان خاص خود را مى‏بندى!

خدایا! هر شبانگاه روزنه‏هایى را مى‏گشایى و بندگانى ویژه را به كرانه‏هاى امن دریاى رحمت خویش مى‏كشانى! روزه روزانه را برات نیایشهاى شبانه مى‏خواهى و با راز و نیازى هر چند كوتاه، از بار سنگین گناهان بندگانت مى‏كاهى؛ آنان كه در تاریكاى شامگاهان دست نیاز به سوى تو دراز مى‏كنند، و نامهاى زیباى تو را با آهنگى دل انگیز آواز مى‏كنند، پاسخى زودتر مى‏ستانند و توسن خویش را خوشتر مى‏رانند. بار پروردگارا! بیدارى سحرگاهان مرا بپذیر و دست مرا نیز همانند بندگان شب‏زنده‏دارت بگیر!

خدایا! روزه را دستمایه بیدارى جان ما نهاده‏اى و نخوردن و نیاشامیدن را درس آموز ما قرار داده‏اى، ما غفلت زدگان آن سان در خواب فرو شده‏ایم كه گویا مرده‏ایم و گمشده‏ایم! جز با سیلى‏هاى پیاپى تو كه خود نوازشگر رخسار ماست، از رؤیاى دیرین خویش به در نمى‏آییم، و جز با بیدارباشهاى پیوسته‏ات كه هوش بخش اندامهاى رنجور و تبدار ماست، خواب نوشین را وا نمى‏نهیم، تنها این تویى كه ما را بیدار مى‏كنى و سنگینى خواب را از دیدگان خسته ما مى‏ربایى، كردگارا! در نخستین روز ماه رمضان ما را از خوابى كه غفلت زدگان را فرا مى‏گیرد، وا رهان!

خدایا! غرق گناه شده‏ایم، فرمان تو را نادیده، و دستور تو را ناشنیده، بر اسب خویش نشسته‏ایم و این سو و آن سو را پیموده‏ایم، نه چشم از ناپسند بسته‏ایم و نه از بند هوسهاى رنگ رنگ خویش رسته‏ایم؛ اینك دل به این خوش داریم كه رمضان آمده است و شكوفه‏هاى رحمت جوانه زده است، امید به این بسته‏ایم كه در آغازین روز این ماه، پیمان خویش از سر مى‏گیریم و بر عهد خویش مى‏مانیم تا بمیریم. مهربانا، كه همه جهان و جهانیان بر سر سفره رحمت تو نشسته‏اند، و دل به بخشایش تو بسته‏اند، از كرده‏هاى ناپسند من درگذر، آمرزگارا كه همه ناخوش كرداران انتظار آمرزش از تو دارند، نارواهایى را كه از من دیده‏اى فرو پوشان!

التماس دعا




طبقه بندی: ادبی، 
[ شنبه 31 مرداد 1388 ] [ 04:29 بعد از ظهر ] [ محمد عرفانی ]

 دوستی،یک مسئولیت لذت بخش و ابدی است.دوستی،برای سودآوری نیست.اگر نتوانید دوست خود را در همه اوقات درک کنید،هرگز او را در ک نخواهید کرد...  جبران خلیل جبران  

                                          شکلات

با یك شكلات شروع شد . من یك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم یك شكلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . دید كه مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستی كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر كجا كه دلت می خواهد یك تا بگذار . اصلأ یك تا بكش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمی كرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت : «بیا برای دوستی مان یك نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همدیگر را می بینیم یك شكلات مال تو و یكی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار یك شكلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یك شكلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می كردیم . یعنی كه دوستیم . دوست دوست . من تندی شكلاتم را باز می كردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مكیدم . می گفت :«شكمو ! تو دوست شكمویی هستی » و شكلاتش را می گذاشت توی یك صندوق كوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هیچ كدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یك روز شكلات هایت را مورچه ها بخورند یا كرم ها ، آن وقت چه كار می كنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی كه دوست هستیم » و من شكلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی كه تا ندارد.»

یك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی كند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شكلات بدهد . من یادم نرفت . یك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «این برای خوردن» یك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچكت» . یادش رفته بود كه صندوقی دارد برای شكلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شكلات هایم را خوردم . اما او هیچ كدامشان را نخورد . حالا با یك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

نویسنده : زری نعیمی

 




[ پنجشنبه 29 مرداد 1388 ] [ 12:25 قبل از ظهر ] [ محمد عرفانی ]
 
بقیشونو تو ادامه مطلب ببینید...

شاد باشید


ادامه مطلب

[ شنبه 26 اردیبهشت 1388 ] [ 05:44 بعد از ظهر ] [ محمد عرفانی ]
نظرات
پروفسور حسابی نقل می کنند که وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن رو به رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یک ماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

یك ماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازم را در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است .

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخاستند, من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام تر شده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود وقتی بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن من را استاد خود خطاب کرد و من نیز بزرگترین درس زندگیم را نیز انجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمند تری دارد همان اندازه متواضع , مودب و فروتن نیز هست !! یكماه بعد بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.                                                                       منبع : وبلاگ نهیب سکوت ـآقای مهدی رحیمی

دیشب داشتم  نشریه گزیده طرح های تحقیقاتی دانشگاه های علوم پزشکی شرق کشور رو می خوندم تو صفحات اولش یه جدول بود که طرح های دانشگاه های علام پزشکی رو از نظر کمیت بررسی می کرد جالب اینکه بدونید دانشگاه کرمان حتی یک پنجم یزد و یک سوم زاهدان طرح نداشت!!   

دوستان گلم مهم نیست چه طوری شروع کنیم ،از کجا شروع کنیم مهم اینه که شروع کنیم.حتما یه اراده قوی کارسازه...

داریم به پایان ترم نزدیک می شیم حتما تو تعطیلات تابستون فعال باشید...

آره...  آره...  می دونم که بهترینیم...

ببخشید که طولانی شد!!!

یاعلی




[ پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388 ] [ 11:29 قبل از ظهر ] [ محمد عرفانی ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دکتر شریعتی
وضعیت آب و هوا
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
fgfgfgfg

بازی آنلاین

فال عشق

فال حافظ

فونت های زیباساز

قالب وبلاگ

ساخت کد صوتی آنلاین

نمایش رتبه سنج گوگل

ابزار تقویم جلالی

نمایش اوقات شرعی

ایجاد گالری عکس

ایجاد فرم تماس

Download