تبلیغات
دانشجویان پزشکی 87 کرمان
قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای

دانشجویان پزشکی 87 کرمان
[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 02:26 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

پزشک خوب شدن سخت نیست؛ اما آسان هم نیست..    (دکتر درویش مقدم)

 

 

یک ساعته نشستم پشت این کامپیوتر دنبال یک مطلب مفید برا این روزای من و تو و ما و شما میگردم.

زیاد بود. اما 90% چرت؛ 60% بی ربط؛ چی بگم خلاصه...

از چی حرف میزنم؟!

از همین...همان که داریم بهش فکر میکنیم این روزها...

ها. همین درس... همین امتحان... همین روزهای پیش رو... همین روزهای پشت سر...

3ماه گذشته از بخش داخلی... اینو پریروز وقنی اتند داشت سرزنشم میکرد فهمیدم:

_ خانم دکتر بخش چندمته؟ چند وقته اومدین روتیشن داخلی؟

منو میگی! اصلا اورینته نبودم! با یه صورت کجکی خیره شدم به سقف ؛

حساب کتاب کردم دیدم بــــعله! ای وای!! لامصب 3 ماهه!

3 ماهه معلوم نیس من دارم چه غلطی میکنم که حالا یوفم حالیم نیس؟!

................................................

امشب رفتم تو بخش یسری بزنم،

اینترن مربوطه نشسته اونجا...

یه نگاهی بهم میکنه میگه: خانم دکتر درس بخون...

 درس بخون مثه ما نشی! وقتی میای بالا سر مریض 4 قرون چیز حالیت باشه بتونی یکاری بکنی براش!

منو نگاه کن 6 ماه دیگه تموم میکنم اما هنوز نمیدونم .......

.........................................................

با بچای گروه بودیم از رزیدنت مربوطه پرسیدم:

خانم دکتر ما الان چیکار کنیم بیشتر بدردمون میخوره؟

_ درس بخونین خانم دکتر! فقط درس بخونین!

................................................................

اتند مربوطه در آخرین جلسه ی درسش داشت نصیحتمون میکرد، میگفت:

_ پزشکی عمومی یه دوره ی طلایی داره؛ اونم استاجری ـه!

از دستش ندین بچه ها.. قدر دقایقتون رو بدونین... چون دیگه هیچ وقت فرصت جبرانشو گیر نمیارین!

.....................................................................................................................


آره. میدونم که شمام میدونین همه اینارو.

میدونم که نصفتون حداقل دردتون مشترکه بامن. حالا یه چنتامون هم درسخونیم که خدا پدر و مادرمونم بیامرزه واقعا.(درسخون هارو میگم! خدا نگهشون داره و پایدار انشالله)

کارم حالا به از ما بهترونمون نیس. کارم به همین امثال خودمه.

ها. میدونم. شمام استرس دارین لابد. استرس روزهای آخر اسفند و امتحان ماژور و تموم شدن داخلی و ...

بچا ما تو این مدت چیکار میکردیم واقعا؟! درس میخوندیم؟ نمیخوندیم؟

نمی خوندم؟ می خوندم؟!

نمیدونم والا...

الان فقط میدونم4 هفته دیگه وقت دارم و هنوز یک عامله مبحث نخونده هست...یک عالمه دیتای فراموش شده...

یک عالمه فرصت از دست رفته...

بخدا خیلیم بحث استرس امتحان نیستا. دارم حسرت میخورم که بخش داخلی گذشت و رفت

و من هنوز همون نادونیم که بودم.

همون آدم درس نخونی که میدونه ها؛ می دونسته ها؛ که پزشکی یعنی بخوان و بخوان و بخوان و دیگر هیچ!

اما نخواند و نخواند و نخواند و حالا هم هیـــچ...

هیچ نشده...

و از دست رفت. و از دست میره..

2 سال دیگه برمیگردیم پشت سرمونو نگاه میکنیم و میبینیم:

ای دل غافل...

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند               بس خجالت که ازین حاصل ایام بریم

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی؟                   ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

 




[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]



سلام دکترا

سلام پارسیان...

سلام سیستم ارتشی...

سلام پرسه زدن در بخش...

سلام بـرپـایی صبحگاهی...

خداحافظ خـواب دمِ صبح...
خداحافظ روزهای دورهم بودن...
خداحافظ سرخوشی های الکی...
خداحافظ جزوه های گاه و بی گاه...
خداحافظ بچه ها


حرفی؛ نظری؛ پیشنهادی؛ گله ای؛ چیزی... راجب روزهای پیشِ رو اگه دارین :



[ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 10:13 قبل از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

اگر فقط کمی

به هم اعتماد داشتیم...

 




[ دوشنبه 2 آبان 1390 ] [ 12:17 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]
سلام
راستش من چند وقته میخواستم اینو بگم
اما نگفتم که نگفته باشم کلا.
حالا اما میگم
برامم مهم نیس هرچی می خواین بگین بگین!
نظراتی مثه:
زر میزنی!
میخوای الکی مخالفت کنی!
میخوای تو چش باشی!
حرف مفت میزنی!
دلت خوشه!
برو بابا خودت ازهمه بدتری!
یا فلان و اینا...
 به هرحال می خوام که بگم.

همونجوریم که تو ذهنمه میگم!

پ.ن: مطلب این پست کلی هستش و اتفاق خاصی رو دربرنمیگیره. کلی است.
امروز مثل همیشه؛ امضا نمودیم برگه تاخیر را...

[ دوشنبه 4 مهر 1390 ] [ 11:55 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]


شعری از:
ویسلاوا شیمبورسکا
شاعر زن لهستانی، برنده‌ی نوبل ادبی ۱۹۹۶
ترجمه: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا                                                                        

زندگی فی البداهه

[ دوشنبه 14 شهریور 1390 ] [ 10:03 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]




بی قصد و غرض

بی دعوا

بی کل کل

عین بچه آدم

عین چند تا همکلاسی درست و حسابی





سلام،خوبی؟خوبم..

[ چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 ] [ 01:30 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

جدیدترین داستان کوتاه عرفان نظرآهاری

 


تانک کوچولو

[ شنبه 12 دی 1388 ] [ 03:20 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

این مطلب یک حادثه و سری اتفاق رو

از دو منظر روایت کرده

شوه ی نوشتار تقریبا نو و متن آموزنده و جالبش

باعث شد اینجا بذارمش.

باید اعتراف کنم که این متنو از وبلاگ دکتر دهقانی  

فارغ التحصیل پزشکی80 شیراز

برداشتم.نویسنده ش هم ایشون هستن.

واگر خواستید آدرس وبشونو براتون میذارم .

 

توضیح:بیمارستان نمازی یک بیمارستان عمومی در شیراز است و حادثه ی فرضی هم در شیراز رخ داده است.

 


متن اصلی

[ شنبه 21 آذر 1388 ] [ 09:58 قبل از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

نه علم داریم ، نه جهل

نه طلب داریم و نه ترک

نه حاصل داریم و نه بی حاصلی

نه مستیم و نه هوشیار

نه با خودیم ، نه با او..

 

از این سخت تر چه محنت باشد؟

 

"عین القضات همدانی"

 

 

           

 

       

به اون ستاره ای که تو عکسه می خواستم توجه کنین!!!


شعر "عروسک کوکی" از فروغ فرخزاد

[ دوشنبه 11 آبان 1388 ] [ 01:36 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]





                               

                              به دیگر بار به دنیا آمد..

 

سرش‌ قد سر سوزن‌ بود و تنش‌ سیاه‌ و كركی.

 لای‌ برگ‌های‌ درخت‌ توت‌ می‌لولید. نه‌ چشمی‌ و نه‌ گوشی.

نه‌ بالی‌ و نه‌ پایی. می‌خورد و می‌خزید. 

و به‌ قدر دو وجب‌ انگشت‌ بسته‌ آدم‌ جلو می‌رفت...

زندگی‌ را تا همین‌جا فهمیده‌ بود.

 اما آسوده‌ بود و خوشبخت. دوستانش‌ هم‌ دوستش‌ داشتند.

دوستانش؛ كرم‌های‌ كوچك‌ خاكی.

هر از چندن‌ گاهی‌ اما تن‌ لزج‌ و چسبناكش‌ را به‌ شاخه‌ای‌ می‌چسباند.

قدری‌ سكوت‌ و قدری‌ سكون.

چیزی‌ در او اتفاق‌ می‌افتاد.

رنجی‌ توی‌ تن‌ كوچكش‌ می‌پیچید. دردش‌ می‌گرفت.

ترك‌ می‌خورد و بیرون‌ می‌آمد: هر بار تازه‌تر، هر بار محكم‌تر.

دوستانش‌ اما به‌ او می‌خندیدند.

 به‌ شكستنش، به‌ ترك‌ برداشتنش.

به‌ درد عمیق‌ و رنج‌ اصیلش.

 و او خجالت‌ می‌كشید.

 دردش‌ را پنهان‌ می‌كرد و رنجش‌ را. بزرگ‌ شدنش‌ را. رشد كردنش‌ را.

 

روزها گذشت‌ و روزی‌ رسید كه‌ دیگر آن‌چه‌ داشت‌ خوشنودش‌ نمی‌كرد.

 چیز دیگری‌ می‌خواست. چیزی‌ افزون. افزونتر از آن‌چه‌ بود.

 می‌خواست‌ دیگر شود. دیگرگون.

 از سر تا به‌ پا و از پا تا به‌ سر.

 می‌خواست‌ و خواستنش‌ را به‌ خدا گفت.

خدا كمكش‌ كرد،

او را در مشت‌ خود گرفت‌ و به‌ او تنیدن‌ آموخت. بافت‌ و بافت‌ و بافت.

 و تنهایی‌ را به‌ تجربه‌ نشست..

و سرانجام‌ روزی‌ پیله‌اش‌ را پاره‌ كرد و دیگر بار به‌ دنیا آمد.

با بالی‌ تازه‌ و دلی‌ نو.

و آن‌ روز، آن‌ روز كه‌ آن‌ كرم‌ كوچك‌ بال‌ گشود و فاصله‌ گرفت‌ و بالا رفت،

آن‌ روز كه‌ آن‌ خود كهنه‌اش‌ را دور انداخت،

دوستانش‌ نفرینش‌ كردند و دشنامش‌ دادند و فریاد برآوردند

 كه‌ این‌ جُرمی‌ نابخشودنی‌ است، این‌ خیانت‌ است‌؛

 این‌ كه‌ كرمی، پروانه‌ باشد.

                       

 

             اما تو بگو، او چه‌ باید می‌كرد؟
              

               خاك‌ و خزیدن‌ و خوشبختی‌

                                              یا غربت‌ و خدا و تنهایی!

 

                                                                                                ‌عرفان‌ نظرآهاری‌

 

 


واقعا ما تو کدوم مرحله ایم؟

کرمی که اوج خوشبختیش لولیدن میون برگ هاست؟

یا خوشحال و شاده چون با دوستای عین خودش روزگار میگذرونه؟

این درد اصیل که کمتر کسی یادشه کجاست؟....چی هست اصلا؟

من و تو دردی احساس می کنیم سوای این درد های از جنس دنیا؟

دردی که انگار نه تهی داره و نه درمانی؟

ما کجای این زندگی وایسادیم؟

گاهی فکر کردی که شاید چیزی بخوای بیش از اینها؟

شده گاهی دنبال گمشده ای که نمیدونی چیه بگردی؟

ابهام....سوال...

تنهایی که ازش فرار میکنیم....

 

و دردی که فراموش کردیم.......

 




[ یکشنبه 19 مهر 1388 ] [ 03:12 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

اما شیطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود.

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید،

دور قلب و استواری و دعاهایش

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی..

 

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند،

 اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت:

 نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود...

 


 

شما ته این داستانو چه طور تموم میکنید؟

سوای شعار دادن و چیزهایی که تو ذهنمون خوب هستن؟

 با فکر و حسی که خودت می کنی تمومش کن...

(این از داستان های خانم نظرآهاری بود اما لطفا تقلب نکنین و از زبون خودتون تمومش کنید.)




[ یکشنبه 19 مهر 1388 ] [ 03:04 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

سلام

من همین نیم ساعت پیش با خانم امامی حرف میزدم،

گلاب به روتون گفتن: خیلی احمقیم اگه 21م بیایم دانشگاه

ازش پرسیدم لزومی داره با استادا حرف بزنم که رضایت بدن ما نیایم ،

فرمودند :آن هم حماقت ثانی شما خواهد بود!!!

مخلص کلوم:

قرار شده از 30م دانشکده رو به قدوم خود زینت بدیم.

به بروبچ هم گفتم ضمن ارسال پیام به همه عزیزان همکلاسی بگن که طبق هماهنگی انجام شده :(توخودمون)

از 21م تا 30م کسی

حق رویت شدن رو در محیط دانشکده نداره!!!

 

البته با عرض معذرت از به کار بردن تهدید که برای شما عزیزان صد البته لازم نبود اما همینجوری برا خالی نبودن عریضه عرض کردیم.

 

در ضمن نباید رو کنین که ما با آموزش صحبت کردیم !(کجا صحبت کردیم؟ کی؟!!!)

حرکت باید کاملا خودجوش و مردمی بوده باشه

 

ببینیم شکوه 87 ی ها رو بار دیگر

این بار با حماسه عدم حضور

 

 




[ پنجشنبه 19 شهریور 1388 ] [ 09:06 قبل از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

 

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

 

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

 

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

 

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

 

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

 

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

 




[ دوشنبه 16 شهریور 1388 ] [ 08:28 قبل از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

البته شنبه صبح بعد از کلاس فیزیو هم مزاحم اوقات شریف میشم و حضوری اینهارو براتون میگم اما این متن مکتوب و رسمی شه :

راستش تو دانشگاه علوم پزشکی کرمان به تازگی گروه EBM(پزشکی مبتنی بر شواهد)راه اندازی شده که طبق معمول دانشجوها می چرخوننش..حالا توضیحات اینجوریش واسه بعد...

بذارین از چرای گروه براتون بگم:

از اهمیت EBM همین قدر بس که وقتی دیروز برا مامانم (که چندان چیزی از up date بودن و جهانی شدن و مقاله و پژوهش و اهمیت این چیزا تو علم پزشکی نمیدونن)یه نیمچه توضیحی راجع به اینکهEBM چی هست دادم ،گفتن آها همین خیلی به درد میخوره ، برو دنبال همین کار !

به نظر من برای یک دانشجو پزشکیی که بخواد سری تو این علم بلند کنه یا دست کمش یه پزشک معمولی جهان سومی(عقب مونده) نباشه EBM از نون شب هم واجب تره !!!

اهمیتی که عضو شدن و شرکت تو جلسات گروه داره اینجاس که اگر خدا بخواد قراره یعنی سعی ما بر اینه که بتونیم EBMرو وارد سیستم آموزشی بکنیم. همون کاری که توی دانشگاه تهران و تبریز و اصفهان و یزد و خلاصه دانشگاه های number one کشور انجام میشه و البته شاید اینجوری بتونیم کمی به سیستم آموزش پزشکی کشورهای جهان اولی هم نزدیک بشیم ...

خلاصه دوست عزیز اگر می خوای سه سال دیگه که وارد بالینی میشی جزو اون دسته ار همکلاسی هات باشی که از EBMچیزی حالیشونه و حرفی برا زدن تو این مقوله دارن و مثه این آدمای از همه جا بی خبر نباشی ،اگر میخوای یه پزشکی بشی که برات مهمه بهترین درمان و تشخیص رو برا بیمارت بذاری ،اگر برات مهمه که دانش پزشکی به روز و معتبری داشته باشی...

بهت پیشنهاد میکنم دست از امروز و فردا کردن و فکرهای به درد نخور  و اینکه بخوای به خاطر فلان کس و فلان اکیپ تو این جلسات شرکت نکنی بردار و مثل یه دانشجوی پزشکی طالب پیشرفت بیای و لااقل بپرسی که این EBM چی هست؟ یک بار هم که شده امتحانش کن رفیق..!

از این جلسات تا حالا یکیش برگذار شده که برای رفاه حال شما  کلیه مطالبی که اونجا گفته شده رو براتون مکتوب خواهم کرد و به زودی (تو همین هفته)میذارم تو وب یا اگر بخواید براتون E-mail می کنم یا نهایتا شنبه رو کاغذ تحویلتون میدم.(اون تو توضیحات بیشتر و جامع تری از EBM هست)

ببینین من خودم هم نمیدونم که چرا اینقدر برام مهمه که تک تک همکلاسی هام تو اینجور برنامه ها شرکت کنن و اینکه هممون با هم پیشرفت کنیم ؟! اما خواهش می کنم امسال مثل پارسال نباشین...

من شنبه سر کلاس هم میام و توضیح بیشتری براتون میدم هر کس که می خواد بمونه و گوش کنه.

 تک تکتون هم اگر بخواید براتون توضیح انفرادی میدم.

فقط تنها خواهشی که ارتون دارم اینه که من باب کنجکاوی هم که شده یک بار از خودتون این سوالو بکنین که اینایی که من دارم میگم چین و به چه دردی میخورن و محض رضای خدا جوابشم پیدا کنین.

...

 

راستی از کلیه آدمایی که تو دانشگاه علوم پزشکی کرمان هستن 6 نفر کارگاه EBM رفتن(2تا 84ی_2تا 87ی_یکه دونه 85ی _و یه دارو 84) که همه ی اینا برتریشون نسبت به بقیه اینه که به گوششون خورده که EBM چیه ؟ و شاید در حد همین مطلبی که به زودی قراره براتون بنویسم بدونن.وبه همین خاطر (به علت " ندانستن" ، که عیب هم نیست)ما این جلسات گروهی رو بر پا کردیم که توش کتاب

 HOW TO PRACTICE & TEACH EBM

 که زبان اصلی هم هست رو بخش بندی می کنیم و هر دفعه همه اعضای گروه موظفند که بخش تعیین شده رو خوانده و در جلسه حاضر بشن که با دیگر اعضا اون مبحثو به مباحثه و در نتیجه یادگیری بهتر بذارن

اینجوری بعد از اتمام کتاب می تونیم ادعا کنیم دانش راجع به EBM  به حدی هست که بتونیم سیستم آموزشی دانشکده رو متقاعد کنیم که EBM  رو وارد خودش کنه .

به نظر من این گروه دانشجویی EBM اگر جون بگیره و یه عده دانشجوی فعال و پایه و مسئولیت پذیر رو تو خودش داشته باشه

میتونه خدمت بزرگی به جامعه پزشکی و پزشک ها و بیمارهای کرمان بکنه . (هدف والا)

 

فکر کنم اگر یه کم آدم های دغدغه مندی باشید این متن برا برانگیختن حس کنجکاوی شما راجع به EBM کافی بوده باشه .

 

_اگه اجازه بدین شنبه حضورا خدمت برسیم!

 

 

_باشد که همه شاد باشند_




[ شنبه 14 شهریور 1388 ] [ 12:52 قبل از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

چند تا نقاشی بیشتر نیست.

اصلا چیز مهمی نیست.

همینجوری از رنگ آمیزیش خوشم اومد ، گفتم بذارم تو وب...

 

                                                                  


یادت نره فقط بخندی سعی نکن منظورو مفهومی ازش در بیاری!

من چه کرده ام ؟

در هر حرفه ای كه هستید نه اجازه دهید كه به بد بینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید كه بعضی لحظات تاسف بار كه برای هر ملتی پیش می آید، شما را به یأس و ناامیدی بكشاند،‌ در آرامش حاكم برآزمایشگاهها و كتابخانه هایتان زندگی كنید ، نخست از خود بپرسید:

 برای یادگیری و خودآموزی چه كرده ام ؟

سپس همچنان كه به پیش میروید بپرسید:

 من برای كشورم چه كرده ام ؟ 

 این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیزبرسید كه شاید سهم كوچكی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.

 اما هر پاداشی كه زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد، هنگامی كه به پایان تلاشهایمان نزدیك میشویم هر كداممان باید حق آنرا داشته باشیم كه با صدای بلند بگوئیم :

 

" من هر چه درتوان داشته ام انجام داده ام "

 

                                                                          لوئی پاستور


 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،
بوته ای در دامنه ای باش!
ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید.

اگر نمی توانی درخت باشی، بوته باش!

اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش!
و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن.

اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمی کنند، ملوان هم می توان بود.

در این دنیا برای همه ما کاری هست
کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر

و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست.

اگر نمی توانی شاه راه باشی، کوره راه باش!

اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش!

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند،

هر آنچه که هستی، بهترینش باش!

                  

                                                        داگلاس مالوچ

 




[ پنجشنبه 29 مرداد 1388 ] [ 01:19 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

 این یه خاطره ی کلیه از اون چیزایی که از این یک سال به خاطر دارم.(ولاجرم اندکی طولانیه ولی خوباش آخرشه)

 

اما یه خواهشی  دارم:  قبل از اینکه بخونید قول بدید به پاره ای از مواردش گیر ندید - لطفا -

 

البته چون مجبور بودم کلی گویی کنم نشد که خیلی  خوب بنویسم .(با عرض پوزش)

 

البته این متن و همون روز اول پیشنهادم نوشته بودم


بیا تو...

 

دیربازی(چند ماهی) ست که با این شعر احساس هم نوایی می کنم ، چرا و چگونه اش را خودم هم در جست و جویم ..

حتی نمیدانم که چرا؟وبه چه مناسبت و سنخیتی با شما از آن می گویم؟

شاید...

شاید شما هم...

یه سوال دارم :چقدر الانت ، همیت سن و همین شرایطت ، همونیه که می خواستی باشی؟

جایی از زندگیت کم نیاوردی؟

آرزوهات ، آرمان هات ، اهدافی که بهشون و به خاطرشون زنده بودی و زندگی می کردی ،

 پابرجا هستن هنوز؟

اگر آره که برو شاد باش که سرشاری از خوشبختی و رضایت

و اگر نه ، اگر تو هم حس گم گشتگی داری مثل من..

راستش اگر می دونستم که راه.. ، راه رو که بی انصافیه بگم نمی شناسم

به نظرم اشکال از دونستن یا ندونستن ما نیست که هر کدوممون می دونیم و می فهمیم به قدر کفایت

اما شاید اشکال از روزمرگی و عمل نکردن و خود رو به اون راه زدن باشه

شاید مشکلمون اینه که از تنها شدن و حرف زدن با خویشتن خودمون می ترسیم و سراغش نمیریم

فکر می کنم  بد جور اسیر عادت ها شدم و وجودم پر از دغدغه های بی ارزش شده

 این یک سال میتونست برام پر باشه از پیشرفت

پر باشه از تحقق آرمان

اما اونی نبود که می خواستم یعنی من اونی نبودم که می بایست و قرار بود که باشم

کم آوردم،جلوی خود کم آوردم!

مشکل من اصلا با شرایط محیط و اطرافیانم نیست

معضل اصلی خودم هستم ، خودیت خودم   

 

نمی دونم شما چقدر به این فازها فکر می کنید اما مطمئنم که حرفامو می فهمید..


 

_رو می کنم به آینه رو به خودم داد میزنم

ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم

 

_رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم

رو به خودم داد می زنم این آینه س یا که منم؟

 

_من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم

بنده ی خاک ،خاک ناپاک ،خالی از معنای آدم شده ایم

 

رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم

ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم

 

_دنیا همون بوده و هست ،حقارت از ما و منه

وگرنه پیش کائنات زمین مثه یه ارزنه

 

_زمین بزرگ و باز نیست،دنیای رمز و راز نیست

به هر طرف رو می کنم راه رهایی باز نیست

 

من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم

بنده ی خاک ،خاک ناپاک، خالی از معنای آدم شده ایم

 

_دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور می کنیم

 فقط با یک عکس بزرگ چشمامونو پر می کنیم

 

_به روز ما چی اومده؟

من وما خیلی کم شدیم

_پاییز چقد سنگینی داشت که مثل ساقه  خم شدیم؟

 

منو ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم

بنده ی خاک خاک ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم

 

رو می کنم به آینه....

 

 

از ترانه های داریوش




[ یکشنبه 11 مرداد 1388 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]

 

 

یه فکری به ذهنم رسید از اون جاییکه وب ما 19 نویسنده از اقشار و ملیت های مختلف رو پوشش میده ،

به نظرم خیلی جالب و باحال میشه که هر کدومشون افتخار بدن و بیان خاطره ی این یک سالشونو تو وب بذارن البته باحالترش این بود که از تک تک بچه های کلاس همچین چیزی میداشتیم اما همین 19تا هم غنیمت هستن!

نگین نه و نمیشه چون مطمئنا انقدر از خودتون قدرت خلاقیت و نویسندگی دارین که بتونین این کارو بکنین(خاطره هم که صد ماشالله ...میرسد از چپ و راست)

 

البته دوستان کامنت گذار هم لطف میکنن از اون موضع گارد گرفتن که غالبا شاهدش هستیم کوتاه بیان و بذارن تو یه جو سالم و پر ازصلح دورهم باشیم!

نویسنده هام صد البته مراتب ادب و صمیمیت و بی طرفی رو در نوشته هاشون اعمال میکنن

راستی خاطره قرار نیست جزئی و یا کاملا جمعی باشه هرجور حال میکنی بنویس مهم اینه که یه چیزی بنویسی

لازمه خواهش کنم؟باشه پس خواهش میکنم هر چه سریعتر اقدام کنیم

مگه نه اینکه اینجا یه وبلاگ گروهی مربوط به ورودی 87 پزشکیه؟  خب پس لطفا

 

 دست در دست هم دهیم به مهر

 وبلاگ خویش را کنیم آباد

 

 

 

 

P L E A S E




[ شنبه 3 مرداد 1388 ] [ 01:46 بعد از ظهر ] [ صبا برخوری مهنی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

دکتر شریعتی
وضعیت آب و هوا
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
fgfgfgfg

بازی آنلاین

فال عشق

فال حافظ

فونت های زیباساز

قالب وبلاگ

ساخت کد صوتی آنلاین

نمایش رتبه سنج گوگل

ابزار تقویم جلالی

نمایش اوقات شرعی

ایجاد گالری عکس

ایجاد فرم تماس

Download