تبلیغات
دانشجویان پزشکی 87 کرمان
قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای

دانشجویان پزشکی 87 کرمان


آیا فکر میکنید مردانگی مرده است؟

آیا از ظهور ناامید شده اید؟

آیا همه ی خوبیهارا یکجا در مقابلتان دیده اید؟

زبانم از توصیف خوبیها قاصر می ماند وقتی قصور او را در مقابل تقاصیر خود میبینم و این قصور مرا قاصر از ارتکاب به تقاصیر میکند.
آری همنشینی با چنین بزرگانیست که روح را می آراید.


چرا لحظه ای درنگ نکنیم...؟




[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

 انا لله و انا الیه راجعون!

دیروز خبردار شدیم که پدر یکی از بهترین دوستانمون متاسفانه فوت شدند!

 

لذا گفتیم تا از این طریق به نوعی با این همکلاسی عزیزمون همدردی کرده باشیم!

 

به هر حال تنها کاریه که از دستمون بر میاد.

 

انشالله که خدا صبرت بده نوید جان!

                                    

                                     "از طرف جمعی از دوستان"




[ سه شنبه 29 شهریور 1390 ] [ 05:36 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

کسب رتبه ی اول مسابقات قرآن کریم دانشگاه، توسط سید محمد و حضور وی در مسابقات کشوری رو به خودش، خونوادش و همه ی بچه های پزشکی تبریک میگم.

با آرزوی موفقیت در مراحل آتی، برای این قاری عزیز!

هر چند من معتقدم که اگه انشالله مشکلی پیش نیاد، اول کشوری رو میاره!

ضمنا اینم بگم که جناب نبوی از بازیکنای تیم شاهینه!!!




[ چهارشنبه 29 دی 1389 ] [ 10:31 قبل از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

در امتحانات الهی حکمتی نهفته هست،

روزی مصلحتش را خواهی فهمید.

او فقط می خواهد که به او اعتماد کنی؛

پس  با ایمانت قدم بردار  نه با چشمانت.

 عده ای فکر می کنند منصفانه نیست که

خداوند کنار گل سرخ خار گذاشته است و عده ای  دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است.

دعا نکن که خدا همواره در کنارمان  باشد، دعا کن که ما همیشه در  کنار خدا باشیم.

برگرفته از ...




[ شنبه 8 آبان 1389 ] [ 09:03 قبل از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ

چه زیبا شاعر میگه:

بلغ العلی بکماله

کشف الدجی بجماله

حسنت جمیع خصاله

صلوا علیه وآله

مبعث آخرین زنجیره ی خاتمیت، عید رسالت و جشن برگزیدگی و برانگیختگی پیامبر بزرگ اسلام حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانیان خصوصا بچه های گل پزشکی87 مبارک!

 




[ جمعه 18 تیر 1389 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

به روان مادرم ، زهرا _ آینه ی افتادگی ، عاطفه و پارسایی _ که زندگی ام ، برایش ، همه رنج بود و وجودش برایم ، همه مهر!

                                                    علی (ع)

تسلیت میگم شهادت بانوی دو عالم حضرت صدیقه ی کبری ، فاطمه ی زهرا(س) ، الگوی زنان(!) و چه بسا مردان مسلمان را به همه ی پیروان ایشان.




[ یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 ] [ 10:58 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

من نشستم پای صحبت با کسان

سالخورده ، سن میانه ، نوجوان

 

نوجوان گفتا ، َره ِ غاری شدم

غارزیبا ، کرده ازخود بی خودم

 

گفته باری آن میان ساله زغار

هم خوشی روکرده هم آورده عار

 

غار دنیا را رسیدم تا وسط

تا بخواهی هم صحیح است هم غلط

 

سالخورده گفته که آزرده است

او ندانسته که گیتی بر چه است

 

چون به آخر میرسد بیند دری

آن نوشته سردرش خواند دمی

 

گشته ای مردود از طی طریق

راه باید نوبگیری ای رفیق

آذرین 

به دلیل در گیری دوستان تو بخش نظردهی جهت رفاه حال

شما عزیزان این بخش رو غیرفعال گذاشتم.




طبقه بندی: ادبی، 
[ یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 ] [ 03:05 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری 

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین

سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى

عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى

پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى

رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:

شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

                                                       درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى

"قیصر امین پور"




طبقه بندی: ادبی، 
[ جمعه 30 بهمن 1388 ] [ 11:18 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

تجمع بزرگ دانشجویان و اساتید علوم پزشکی و اعلام انزجار از هتاکی به امام عظیم الشان انقلاب:

فردا ساعت 10:30 روبروی پردیزه ی علوم پزشکی.

انشاالله که شاهد حضور پرشور شما دوستان عزیز انقلابی و دنباله رو راه امام باشیم!

ضمنا سرویس راس ساعت 10 از روبروی بیمارستان حرکت خواهد کرد.




طبقه بندی: اطلاعات عمومی، 
[ دوشنبه 23 آذر 1388 ] [ 07:40 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

دانشجوی عزیز اگر قرار است پیشرفت کنیم،باید تمرکزمان را بیشتر روی تغییرفرهنگ بگذاریم ، تا روی تغییرات سیاسی. چون سیاست قدرت ها را جابجا میکند در حالی که فرهنگ ، نحوه ی نگرش جامعه را تغییر میدهد .

در ضمن 16 آذر روز دانشجو رو به همه اعم از دانشجو(خصوصا دوستان عزیز پزشکی 87) و غیر دانشجو تبریک میگم.




طبقه بندی: اطلاعات عمومی، 
[ دوشنبه 16 آذر 1388 ] [ 08:14 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

واژه ها ذهنم را قلقلک می دهند،

عبارات ِ حسود اما کنار هم نمی نشینند،

به کاغذ نمی چسبند و سُر می خورند!


 


جملات فرار می کنند

به این سو و آن سو...

به کرانه هایی که تو آنجایی

و کابوس هایی که شبیه نبودن توست...


 


کاغذ ِ سپید

- هم چون جملاتی که هیچ گاه به گفتن نیالودم شان -

تمام آن چیزی است که امشب برایت نوشته ام...


 






طبقه بندی: ادبی، 
[ سه شنبه 28 مهر 1388 ] [ 10:53 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

دنیا كه شروع شد . زنجیر نداشت . خدا دنیای بی زنجیر آفرید .

آدم بود كه زنجیر را ساخت . شیطان كمكش كرد .

دل زنجیر شد ؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدم ها همه دیوانه زنجیری .

خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است .

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود .

خدا گفت : زنجیرت را پاره كن . شاید نام زنجیر تو عشق است .

یك نفر زنجیرهایش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست .

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد . لیلی كمك كرد تا مجنون زنجیرش را پاره كند . لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد .

لیلی ماند ؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است .

                                                        "عرفان نظرآهاری"

 




طبقه بندی: ادبی، 
[ چهارشنبه 8 مهر 1388 ] [ 09:02 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.

در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.

و خدا كمی نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.

××××

هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.

                                                                               

                                                                               "عرفان نظزآهاری"




طبقه بندی: ادبی، 
[ چهارشنبه 18 شهریور 1388 ] [ 09:59 قبل از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

 

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد        مولای زمان مهتر صاحب دل امجد 

 آن سید مسعود خداوند موید            پیغمبر محمود ابوالقاسم احمد

 وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد         این بس كه خدا گوید ما كان محمد




طبقه بندی: اطلاعات عمومی، 
[ دوشنبه 29 تیر 1388 ] [ 09:50 قبل از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]
نه بابا! عیدو(مبعث) نمیگم که......

می خوام یه تبریک بگم به وسعت تمام هستی

 

 به یکی از دوست داشتنی ترین دوست هام صائب عبدلی:

صائب عزیز امیدوارم خوشبختی کمترین واژه باشه واسه وصف زندگی تون.......

با صائب شرط بستم که قسمت نظرات این مطلب پر از پیام تبریک میشه.......

میشه......

(شرمنده صائب جان قرار بود این موضوع تا اول مهر مسکوت بمونه ولی حالا که دیدیم لو رفته گفتیم بذار یه تبریک مختصر خدمت جنابعالی عرض کنیم) 




طبقه بندی: اطلاعات عمومی، 
[ چهارشنبه 24 تیر 1388 ] [ 08:11 قبل از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

من نمی دونم که شما چه دیدی را از جیرفت در ذهن خود پرورانده اید و به کدوم افتخارات ان اشنائی دارید و یا اصلا نظرتون در مورد جیرفت چی هست و یا اصلا کدوم روی سکه رو دیده اید ایا دیده اید که غربی ها به جیرفت افتخار می کنند و ایا دیده اید که باستان شناسان از فرانسه برای دیدن تمدن جیرفت به ایران می ایند و ایا دیده اید حسرت باستان شناسان را برای نابودی تمدن جیرفت، به دست قوم پارسی زبان. و نمی دونم شما از روی چه حسی در مورد جیرفت نظر می دید نمی دونم چرا کسی که تا به حال به جیرفت نیومده و هیچ اشنائی هم نداشته که حداقل چند روزی در جیرفت زندگی کرده باشه و هیچ گونه اطلاعات عمومی صحیحی هم نداره میاد و به راحتی می گه که جیرفت محل کشتار و خونه و اصلا نمی شه در این شهر زندگی کرد و جالب اینه جوری می گه که انگار چندصد سالی رو در جیرفت گذرونده و چندصد نفر از اقوام انها در جیرفت کشته شده و از شهر و دیار خود نمی گه و نمی گه که مثلا در تهرانی که به قولی بافرهنگ هستند چه اتفاقاتی می افته و چه کسانی مثل بیجه وجود دارن که به ۲۷ کودک تجاوز می کنند و بعد انها رو به فجیع ترین وضع می کشند و یا در شهر های دیگه که ادعای فرهنگ دارند هزاران اتفاق فجیع تر از این رخ میده و میان از بدی جیرفت می گن. من نمی خوام بگم که کسی از جیرفت اهل دعوا نیست اما اینجوری هم که در مورد جیرفت می گن نیست جیرفت رو وحشتناک نشان میدهند در حالی که خود از همه وحشتناکترند. شاید جالب باشه براتون که در اشیا عتیقه که از ۷۰۰۰ سال پیش در جیرفت بدست امده کمتراشیا جنگی بدست امده، که این نشان از صلح طلب بودن جیرفتی ها در گذشته است. خواهش می کنم ببیائیم و این واقعیت ها مانند این که جیرفت سراغاز تمدن بشریت است رو بپذیریم و و نیائیم مانند کسانی باشیم که می خواهند با عناوینی مثل دعواگری جیرفتی ها بر کمبود افتخارات شهر و دیار خودشون سر پوش بگذارند.


یه نگاه بندازی بد نیست

طبقه بندی: اطلاعات عمومی، 
[ یکشنبه 14 تیر 1388 ] [ 08:17 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

گفت : كسی دوستم ندارد. میدانی چقدر سخت است این كه كسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود كه جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن... !

خدا هیچ نگفت.

گفت : به پاهایم نگاه كن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را كثیف می كنم. آدم هایت از من میترسند. مرا میكشند برای اینكه زشتم. زشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نیست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن یك گل‚ دوست داشتن یك پروانه یا قاصدك كار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یك سوسك‚ دوست داشتن تو كاری دشوار است.

دوست داشتن كاری است آموختنی؛ و همه رنج آموختن را نمی برند.

ببخش كسی را كه تو را دوست ندارد.زیرا كه هنوز مؤمن نیست. زیرا كه هنوز دوست داشتن را نیاموخته. او ابتدای راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زیرا همه از من است. و من زیبایم. من زیبائیم‚ چشم های مؤمن جز زیبا نمیبینند. زشتی در چشم هاست. در این دایره هرچه كه هست‚نیكوست. آن كه بین آفریده های من خط كشید‚ شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزدیكتر بیا و غمگین نباش.

قشنگ كوچك حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید كه نازیباست.

                                                                                        " عرفان نظراهاری"




طبقه بندی: ادبی، 
[ چهارشنبه 13 خرداد 1388 ] [ 02:24 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]
حتی هنوز چشم تو را آه می کشم
 
روحی پر از هوای تو همراه می کشم
 
آویزهای سرخ نگاه تو را -عزیز

گه گاه می شمارم و گه گاه می کشم

در سایه ی نکوهش افسانه ی گناه

نقش تو بین پنجره و ماه می کشم

دارم برای آیه ی زیباییت هنوز

بر سینه ی نیایشم «الله» می کشم

باور نمی کنم که تلاقی نمی کنیم

در نقطه ای که آخر این راه می کشم




[ شنبه 26 اردیبهشت 1388 ] [ 03:46 بعد از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید: «كی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»




[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 ] [ 09:40 قبل از ظهر ] [ فهیم خواجه بهرامی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دکتر شریعتی
وضعیت آب و هوا
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
fgfgfgfg

بازی آنلاین

فال عشق

فال حافظ

فونت های زیباساز

قالب وبلاگ

ساخت کد صوتی آنلاین

نمایش رتبه سنج گوگل

ابزار تقویم جلالی

نمایش اوقات شرعی

ایجاد گالری عکس

ایجاد فرم تماس

Download