تبلیغات
دانشجویان پزشکی 87 کرمان
قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای

دانشجویان پزشکی 87 کرمان
سلام .

یه سوال دارم .

اگه بهتون میگفتن میتونید دوباره انتخاب رشته کنید باز هم همین رشته و همین شهر رو انتخاب میکردید ؟

چند نفر واقعا دوست داشتن که پزشک بشن ؟




[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 ] [ 09:56 قبل از ظهر ] [ مهدی حامد ]
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است چرا آب به گلدان نرسیده است چرا لحظه باران نرسیده است به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است ، چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است


[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 ] [ 09:54 قبل از ظهر ] [ مهدی حامد ]

مرسی




[ پنجشنبه 27 فروردین 1388 ] [ 07:37 بعد از ظهر ] [ مهدی حامد ]

وقتی سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می كرد.

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی كرد.

آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت" : متشكرم" و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس،خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسید.

 می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد بامن بیاد".

من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی هیچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر وبرادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون كریستالش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من این رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خیلی خوبی داشتیم" ، و گونه منو بوسید.                                      

 میخوام بهش بگم، میخوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

یه روز گذشت، سپس یك هفته، یك سال ... قبل از اینكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگیره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اینو می دونستم، قبل از اینكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشكرم و گونه منو بوسید.                            

 می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میكنه، من دیدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فكر نمی كرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینكه از كلیسا بره رو به من كرد و گفت : تو اومدی؟ "متشكرم"                                                                                                                           میخوام بهش بگم، میخوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفرداره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصیل اون رو نوشته.

این چیزی هست كه اون نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم چرا ... همیشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

ای كاش این كار رو كرده بودم ... با خودم فكر می كردم و گریه...!

 

منبع : وب خودم ۱۶/۶/۸۴

البته نمیدونم قبلش کجا بود ؟!




[ دوشنبه 24 فروردین 1388 ] [ 03:47 بعد از ظهر ] [ مهدی حامد ]
سلام

یه جا یه مطلب دیدم که به نظرم خیلی جالب و مشابه واقعیت اومد . کفتم بذارم اینجا شاید شما هم خوشتون بیاد .

 

۸ صبح: تو رخت خواب…..

۹ صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

۱۰ صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)

۱۱ صبح : از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)

۱۲ صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه ۹۹ تا میس کال  ۱۹۹ تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

۱ ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه

۲ ظهر:ماماااااااااااااان …..ناهار

۳ ظهر:مامااااان جورابام کو؟

۴عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟

۵ عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)

۶ عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر ۱۰ ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش ۲ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد…)

۷ عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …

۸ غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!

۹ شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..

۱۰شب: یه مهمونی کوچیک حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…

۲شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)

 

پ.ن . ۱ : این مطلب کاملاْ دزدی میباشد

پ.ن.۲ : ببخشید که این قدر دیر پست گذاشتم .

پ.ن .۳ : من اینو در مورد پسرا گذاشتم . حالا منتظر بعدیش از طرف دخترا هستم

پ.ن.۴ : سال نو همگی مبارک

پ.ن.۵ : وااااااای دوباره دانشگاه . دوباره درس . دوباره بدبختی

پ.ن.۶ : بسه دیگه . بای




[ چهارشنبه 12 فروردین 1388 ] [ 06:01 بعد از ظهر ] [ مهدی حامد ]

من واقعاَ متاسفم .

واسه اون کسایی که با غرض میان اینجا و کامنت میگذارن یا توی نظر سنجی شرکت می کنند.
این وبلاگ ساخته شد واسه این که صمیمیت بین بچه ها بیشتر بشه ولی انگار برعکس شده .

هرکسی می خواد یه جوری حال گیری کنه . یا خودشو به رخ بکشه یا کس دیگه ای رو تحقیر کنه.

این سیستم نظر سنجی بیشتر از ۱۰ نفر توش شرکت نکردند ولی فقط ۱۲ تا نظرش بسیار بده .

بابا یه خورده بزرگ شید . این کارا چه معنی داره ؟

یا مثلا

هرکس میاد و نظر میده نمی دونم واسه چی و از ترس چی خودشو یا معرفی نمی کنه یا با اسم مستعار خودشو معرفی می کنه . 

دلم واسه هممون سوخت . اون قدر جلوی اظهار نظر هامونو گرفتند که حتی میترسیم از این که توی یه چنین جایی و در مورد چنین مطالبی که به هیچ کس آسیبی نمی رسونه ومشکل امنیتی واسه هیچ دستگاه و نهادی نداره اظهار نظر کنیم .

با اسم های دروغی حرفامونو می زنیم .  


هیچ کس به فکر بهتر کردن نیست . هیچ کس به فکر بهتر شدن نیست .
 
من خودم یکی از نویسنده های اینجا بودم .
اما قسم می خورم تا وقتی که دانشجوی این دانشکده هستم دیگه به اینجا پا نمیگذارم.

نوید ( مهدی حامد )

پ.ن. امیدوارم مطلبم با سانسور مواجه نشه .




[ یکشنبه 18 اسفند 1387 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ مهدی حامد ]
عسکر هم رفت .

 ساده دل ترین هم کلاسی مون . کسی که لا اقل من فکر نمی کنم دیگه مثل اونو هیچ وقت ببینم یا قبلاْ دیده باشم .

پسری اون قدر ساده که به راحتی درد دل هاشو واسه هر کسی که باش احساس رفاقت کمی می کرد می گفت . چه خاطرات شیرینی داشت . چه دل پاکی .

عسکر بچه ی کوه و جنگل بود . اهل دوستی های پایدار . اون به کویر نمی خورد . جاش هم اینجا نبود . موقع رفتن هم ناراحت بود هم خوشحال .

ناراحت واسه این که به ما دل بسته بود و ما رو دوستای خودش می دونست و خوشحال واسه این که دیگه نمی تونست این سردی و این بی تفاوتی ها رو تحمل کنه و داشت از تمام این ها خودشو فراری می داد .

چند نفر از کسانی که این مطلب رو می خونند تا قبل از این متوجه نبودنش و رفتنش از اینجا شده اند؟

مطمئناْ تعدادشون به انگشتای دست نمی رسه .    

نمی دونم چرا ولی هیچ کس اون طوری که باید به کلاس و هم کلاسی هاش عادت نکرد .

هیچ کس هم کلاسی هاشو اون طور که باید دوست نداشت . یخ بین بچه ها هرگز آب نشد . چرا؟ نمی دونم .  

شاید اگه این مطلبو هر کدوم از شما پزشکی های ۸۷ کرمان بخونید زیاد واستون مهم نباشه ولی مشابه چنین اتفاقی جاهای دیگه و توی شهر های دیگه افتاد و واکنش بچه هاشون خیلی متفاوت بود .

خانوم جوانمردی هم رفت . فکر نمی کنم اونم دلش اینجا باشه . خوش به حال هر دوشون .

عسکر خان.... فرناز خانوم.... : به شکوفه ها به باران...برسان سلام ما را

 کاسه آب و گلاب و قرآن

دست زیبای خدا نیز نگهدارت باد 

واسه هممون متاسفم .

 

پ.ن : دوست خوب مثل سلامتی می مونه . وقتی از دستش دادی تازه قدرشو می دونی




[ پنجشنبه 1 اسفند 1387 ] [ 12:28 بعد از ظهر ] [ مهدی حامد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دکتر شریعتی
وضعیت آب و هوا
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
fgfgfgfg

بازی آنلاین

فال عشق

فال حافظ

فونت های زیباساز

قالب وبلاگ

ساخت کد صوتی آنلاین

نمایش رتبه سنج گوگل

ابزار تقویم جلالی

نمایش اوقات شرعی

ایجاد گالری عکس

ایجاد فرم تماس

Download